خرید بک لینک
آسمانی ام سلام , فرشته مهربان سلام

از خداوند سلامتی ات را می خواهم و تداوم سایه پدر و ماردت را بر سرalh , خداوندسایه تو و همسرت را بر سر فرزندت پاینده بدارد

فقط خدا می داند که هفته قبل چه روزها و دقایق تلخی را تجربه کردم , فقط خدا می داندو فقط خدا می داند...خدا هیچکس را اینگونه آزمایش ناگهانی نکند....

همانطور که در پست قبل برایت نوشته بودم , پدرم دچار سکته قلبی شد و در ccu بستری بود , همه مراحل درمان داشت به خوبی پیش می رفت و چون ما روز تاسوعا نذری داشتیم هم سعی ام این بود که "بابا" در این ایام تاسوعا و عاشورا در بیمارستان نماند

درست شب قبل از تاسوعا بود و ماندن در بیمارستان نوبت من بود , رفتم بیمارستان و مادرم را با خواهش و تمنا و با بهانه اینکه کارهای نذری مانده است از بیمارستان و بالای سرپدرم , دور کردم و به خانه فرستادم , همه چیز آرووم بود , کتاب هایم را برده بودم تا وقت هایی که بالای سر پدرم کاری نیست , درسم را بخوانم

درست ساعت 8 شب , پیش از روز تاسوعا بود که پدرم گفت که قفسه سینه ام درد می کند , سراغ پرستاران و پزشکان ccu رفتم و آنها هم از قلب پدرم نوار قلب گرفتند و گفتند که این نوار قلب ؛ با نوار های قلب ؛ قبلی متفاوت شده است!!! و باید دوباره پدرت را به اتاق عمل ببریم ...وای که نمی دانی چه حالی شدم , من دست تنها , با این امید آمده بودم که پدرم را فردا ( روز تاسوعا ) مرخص کنم و حالا پدرم داشت مجدد به اتاق عمل می رفت...

جرات نمی کردم به مادرم دوباره خبر بدهم که " بابا " دارد به اتاق عمل می رود !!! بیچاره مادرم با ان حال , از بس این یک هفته بیمارستان مانده بود و غصه خورده بود , تمام صورت و دست هایش باد کرده بود و هیچ حال خوبی نداشت ...شب تاسوعا بود و پیدا کردن دکترش در آن شب شلوغ و آمدنش به بیمارستان, کار سختی بود , ولی خدا خواست و دکترش آمد و تقریبا تا ساعت 12 شب پدرم عمل شد ...نمی دانی حال من را آن شب پشت درب اتاق عمل را , نمی دانی چقدر مضطر شده بودم , نمی دانی چقدر خدا را صدا کردم , نمی دانی چقدر امام حسین و حضرت عباس و امام رضا را صدا کردم...

تقریبا ساعت 12 بود که پدرم از اتاق عمل برگشت... دکتر ها گفتند که باز خون در رگ هایش لخته شده بود و آن را برطرف کردند , ( پدرم از اتاق عمل که آمد , حالش خوب بود و حتی دکتر اجازه خوردن آب و شام خوردن را برایش صادر کرد ) , خدا را شکر کردم که دعاهایم گرفته است , با خودم عهد کردم که تا اخر عمر هر بار ببینمش , دست هایش را خواهم بوسید.

بعد عمل شب , پدرم آرام بود و خوابید تا تقریبا ساعت 3 شب , بر بالینش بودم , وقتی که بیدار شدم , درست ساعت 5 صبح روز تاسوعا بود , پدرم از تخت بلند شد و گفت , " بابا " می خواهم نماز صبحم بخوانم !!گفتم بابا جون !! با این همه سرم و وسیله های درمانی که به شما وصل است که نمی توانی نماز بخوانی !!!, گفتم می روم تا خاک تیمم و مهر برایت بیاورم , " بابام " به ارامی دوباره روی تخت تکیه داد...کمی بعد دیدم که مقداری بی قرار است , یک لحظه چشمم به دستگاه ضربان شمار بالای سرش افتاد , دیدم ضربان قلب پدرم که قبل از ان آرام و در حدود 80 تا 90 ثابت می ماند , به یکباره به عدد 170 می رود و یکباره عدد 70 می شود , دوباره 160 می شود و بعد 60...!!!!

بلافاصله به مسوولین ccu گفتم , فکر می کردم , دستگاه خراب شده است ...ولی نه انگار , ضربان قلب پدرم , به طرز شدیدی نا منظم شده بود ...دوباره دکتر ها آمدند و گفتند باید به اتاق عمل برود ...پدرم خودش و با پای خودش از روی تخت , به تخت آتاق عمل رفت..من نادان ! من احمق ! فکر کردم که چیزی نیست و مجدد با تزریقی و یا آنژیو , پدرم بر می گردد, برای همین با پدرم ان لحظه خداحافظی نکردم, اصلا به ذهنم نرسید , روی ماهش را نبوسیدم , نگفتم "بابا جانم " حلالم کن.... ای وای بر من.... ای وای بر من.... ای واییییییی

بابام دوباره رفت اتاق عمل , من هم پشت اتاق عمل , به تمام ائمه متوسل شده بودم, انقدر حالم بد بود که سایر مریض های بخش برایم " آب قند " آورده بودند , چقدر باز دعا کردم چقدر ...عمل تا ساعت 9 صبح تاسوعا طول کشید , دکتر ها از اتاق عمل آمدند و گفتند که ما دوباره , لخته های خون را باز کردیم , خوشحال بودم که بابام از اتاق عمل برخواهد برگشت, چقدر سبک شده بودم, گفتم خدا را شکر که مادرم این صحنه های دیشب تا امروز مرا ندیده است....

درست 10 دقیقه بعد از آنکه دکتر ها از اتاق عمل بیرون آمدند , درست مثل فیلم های سینمایی , دکترها با سرعت و با دویدن سریع به سمت اتاق عمل برگشتن , آنجا بود که آسمان بر سر من خراب شد !!!! آنجا بود که مزه سخت بی پدر شدن را چشیدم ! انجا بود که حس کردم , دعاهایم به آسمان نرسیده است

, در حدود ده یا بیست دقیقه بعد , دکتر ش از اتاق عمل بیرون آمد و گفت ما تمام سعی مان را کردیم و پدرت به رحمت خدا رفت...دنیای روی سرم تیره و تار شد... پدرم روز تاسوعا , همان روزی که دلخوش به مرخص شدنش بودم , آسمانی شد

نمی دانی چطور این خبر را به برادرانم دادم!!! , نمی دانی وقتی مادرم شنید , چطوری وسط بیمارستان غش کرد, نمی دانی چه کشیدم , نمی دانی....

پدرم فقط 66 سالش بود , تا روز قبل از بیمارستانش سر کار می رفت و تنها چیزی که نداشت , بیماری قلبی بود, ( پدرم ) , یک سورپرایز کننده واقعی بود که با اینگونه زود رفتنش , ما را شگفت زده کرد, پدرم یک ( جر زن ) بود , خیلی زود ( جر زد ) و بر خلاف قواعد بازی رفت... موقعی که در بهشت زهرا دیدمش , در گوش پیکرش گفتم ( بابای , جر زن , من !!! خوب رفتی!!! )

پدرم از آن مسجدی ها و هیاتی ها بود , مادرم گفت که باید عاشورا مراسم خاک سپاری اش انجام بشود , اتفاق افتادن این موضوع تقریبا معجزه بود , چون ما هیچ کار بیمارستانی پدرم را نکرده بودیم و از طرف دیگر,بهشت زهرا هم روز عاشورا شلوغ بود و هم ساعت کارش کمتر بود...ولی با همه اینها خود روح پدرم کمک کرد , کارها انقدر معجزه وار پیش رفت که درست ظهر روز عاشورا که پنجشنبه هم بود و همزمان با اذان ظهر عاشورا , پدرم در خاک آرمید.

یک از فامیل هایمان می گفت مردن و دفن شدن در این روزهای خاص , سر قفلی !! دارد و خدا و امام حسین برای بندهای مقربش آن را قرار می دهد!!!

پدرم خیلی عجیب بود و شروع به حفظ ایات طولانی قران کرده بود و همه مسجدی ها و هیاتی ها از تلاشش تعجب می کردند و چندین ایه بزرگ قران مثل بقره و آل عمران و... حفظ بود , در ایام بیمارستان برای من از حفظ می خواند...

ما که نمی دانستیم ولی در محل کارش برای کلی از کارگرهای انجا وام گرفته بود و حتی قسط های وام هایشان را می داد!! بدون اینکه ما بدانیم , این را انجا فهمیدیم

پدرم پولدار نبود , سر کسی را کلاه نگذاشت و مهربان بود , برای همین مراسمش خیلی با شکوه برگزار شد , مسجد محله ما در روز ختم پدرم جای نشستن نداشت , چقدر امام جماعت مسجد و هم مسجدی هایش از ش تعریف کردند... پدرم چیزی نداشت , جز آبرویی که خیلی داشت...من به پدرم غبطه خوردم و بهش افتخار کردم

حالا من مانده ام و یک حفره خالی بزرگ که جای پدرم است , حالا من ماندم و یک چشم که تا یادش می افتد پر از گریه می شود , حالا من " نا آرام " ماندم " مادر و خواهر و برادرانی " را که باید آرام کنم..حالا من ماندم و کلی وظیفه سخت..

فرشته مهربان , برای من , برای آرام شدن قلب مادرم ,برای روح پدر آسمانی ام ,دعا کن...ببخش اگر پر حرفی کردم...ببخش اگر کلماتم خیس است چون بارها حین نوشتن این کلمات , ابر چشمانم باریدن گرفت

برایم دعا کن که از پس این روزهای سخت بر بیایم

خداوند سایه بلندت را حفظ کند , خداوند سایه بلند خانواده ات را بر سرت مستدام فرماید.خدای آسمان ها پشت و پناهت

برچسب: نویسنده: آیلین حیدری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 12:37

صفحه بندی